تبليغاتX
شفق

 

نه دگر هیچ کسی نیست ،

کسی نیست

که اندوۀ مرا

بفشاند بر خاک.

بسپارد بر باد.

بنگارد به هیاهوی دل دفتر شعر ...

نه دگر هیچ کسی نیست،

که به دروازۀ شهر

بنویسد به درُشت واژۀ از خون دلم

قلتِ عاطفه را

علتِ فاصله را

نه دگر هیچ کسی نیست،

که در کوچۀ شهر

بزند جار و به تآکید گوید

گرچه آورگی کوه و بیابان در پیش

زندۀ مرده صفت هوش ! که توفان در پیش

 

 

+ نوشته شده توسط فرید در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 و ساعت 6:41 |

 

من برای غم تنها شدنت می گیریم

من برای غم حایل شدن دیواری

در میان من و یک فاصله ای بی برگشت

و سراشیبی یک جادۀ کور

رفتنم را ابدی خواهد کرد

در مه آلودۀ پایانی راه .

 

 

 

خســته بـرخــیز که از راه دگــر باید رفت

صخره ها را همه با خون جگـر باید رفت

خســـته بــرخیــز که پیوسته سفر باید کرد

و ســـفـــر تا به دیــاران ســحـــر بـایـد کرد

خسته باز همهمه در کوه و کمـر پیچیدست

که کــری آمده شـــلوار بـه ســر پیچیدست

خسته این لحظۀ همدردی ِدرد من و توست

دست تاراج کمین کردۀ  گـردِ من و تـوست

خســته آن طــالـــب دیــروز جـسارت دارد

فکــر خوشـخــدمــتی و فکــر وزارت دارد

دگــر اینجا همـه تکـرار غــم ِ دیریـن است

و حکایت همه از گم شـدن و تمکیـن است

با خبر باش که از عـــرصه برونـت نکنند !

بـه فسون ِ دگـــری ، زار و زـبونــت نکنند

در خــم گــردنه هــا غرقه به خونـت نکنند

همه ساحــر شــده اند ، باز فسونــت نکنند

وای از آن روز که این سلسله پا گیر شود

تـیـشـۀ ریـشــۀ کــاج بــر ِ پـــامـــیـر شــود

 

 

 

 

 

 مــرا هــر ســو خیـالاتــم بـرد ، روی تو می بـیـنم

نـمــاز هر ســـو گــذارم قبله را سوی تـو می بـیـنم

حـضـور نـــــور دریــا مـی شــود در خــلوتـم شــبها

بــه مـد آســمان تـا مـهـــر دلــجــوی تــو مـی بـیـنم

شـفــق تـا مـی گـشـایــد روزنِ صبـح ِ نخستـیـن را

صـلات غـنچه هـا گل می کنند ، بـوی تـو می بـیـنم

طلـوع ِ بی غـروبی می شـود پـیدا ، کـه تا خود را

دوان سـوی تـو می بینم ، دلـم کــوی تو مـی بـیـنم

به شوقِ جستجـو تا تشنه کام آن رشته می گـیرم

کـویــر ِ پـُر عـطـش را رودِ آمـــوی تـو مـی بـیــنم

 

 

 

 

 

انـگـار در سکـوت من امـشـب صدا تـویـی 

شــیـدا تـریـن قـنــاری ِ فـصــل وفــا تــویـی

 

یـکـرنـگ ، پـر طـراوت و لـبـریــزازامـیـد

شـاهـکار ِ جـاودانـه ی دـست خـــدا تــویـی

 

امشب هوای ِ کوچه پر از رنـگ باور است

آری ، حضـور ِعـاطـفه هـا را هـوا تــویـی

 

بس ساده می چکـد ز قـلم واژه های مهـــر

شمـع ِ فـروغ ِ عمـق ِ دل ِ واژه هـا تــویـی

 

هر جا ، به هر قدم ، به هر کوچه هر گذر

تــو ابـتــدای هــر سـخـن و انـتـهـا تــویـی

 

دیگر کویرخشک و زمستان برید و رفـت

فــصـل هــوای تـازه و رمــز بـقـا تــویـی

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرید در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:26 |